مهربانی را وقتی دیدم
که کودکی می خواست
آب شور دریا را با آب نبات
کوچکش شیرین کند...!
وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در,در نزنم
قول دادم به غزل های خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمئن باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمیست که باید یک عمر
حرف خود را به تو آخر نزنم
برو ای عشق برو تا اینکه
روی دستان تو پرپر نزنم
RSS