اگر روز ي مردم تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم . بر روي سينه ام تكّه يخ ي بگزاريد تا به جا ي معشوقم برايم گريه كند . چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .وآخرين خواسته ي من از شما اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ...
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:51 توسط ..::آرزو::..
توبه من خندیدی......
و ندانستی......
با چه دلهره از باغچه همسایه........
سیب را دزدیدم......
باغبان از پی من تند دوید.......
سیب را دست تو دید......
سیب دندان زده افتاد به خاک ......
و تو رفتی خش خش گام تو تکرار کنان ......
می دهد آزارم......
و من اندیشه کنان......
در این پندارم......
که چرا...؟.....
خانه کوچک ما؛سیب نداشت!
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:53 توسط ..::آرزو::..