عرش کبريايي ذهن کوچکم ، به وسعت بزرگترين حرم عشق واميدي که
تو مرا داده اي ، مهربان من ، دستهاي مهربانت مرا زندگي مي دهد ،
وعشق را ، ياس هاي سپيد روي زلف هاي افشانده ات ، اميدهايم را به
زيبائيش در آورده ، فکرهاي کوچکم را در باغچه ي نگاهت خواهم
کاشت ، تا رشد کند ، و فردا از ديوار کوتاه تخيلاتم بالا برود ، تکيه کند
به اميدواريم به تو، وقصه ي دروغين غرور را از ذهن نيلوفرها بزدايد
ساعتت را با عشق تنظيم كن
برو به سرعت به سوي هدف
وبه زندگي نگاه كن
كه زندگي آتشكده ايي زيباست
كه نام تو با احساس
بر روي آن نگاشته شده است
بي تو بودن را چنان تجربه كردم
كه
خاك تشنه آب را
بي تو بودن را چنان تجربه كردم
كه
پرنده مها جرآشيانه اش را
با تو الفباي عشق را آموختم
نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم
به توو كلبه عشقمان باليدم
تو همه گمشده ام شدي
حال كه اينچنين شيفته تو ام
باش تا در كنارت آرامش بيابم
نگاه بي قرارش در پي باد به سوي آبي دريا روان بود
هميشه دستهاي خسته او پناه شاپركهاي جوان بود
قدم هاي نوازشگر هميشه به روي خاك سرد اين زمان بود
طنين مهربان قلب پاكش براي من بهشت را ارمغان بود
نگاه پر زمعنا وبزرگش پر از احساس همچ عاشقان بود
براي دشت گلهاي وجودم وجود مهربانش باغبان بود
نمي دانم او را چه نامم؟؟ او كه همچو نگيني در جهان بود
عشق
در ميان كوچه هاي تنهاي
در ميان بهت وناباوري
در ميان تمام دلتنگي ها
در ميان لحظه هاي تلخ انتظار
فقط به تو مي انديشم به تو كه
پاكي همچون صدف وپر احساسي همچون گل هاي رز
ودر اعماق وجودم فقط صداي توست كه مانده است
دوستت دارم و دارم ودارم اي عزيز تر از جان